۱۳۸۹ آذر ۱۴, یکشنبه

یه شب ماه میاد/برای پرهام زیدآبادی و دلتنگی های کودکانه اش

مریم شبانی
نمی دانم چند سال پیش بود اما زیاد دور نبود روزی که مسافر قم شدیم برای دیدار آیت الله منتظری. جمعی بودیم و بزرگ جمعان هم احمد زیدآبادی. یادش بخیر! عبدالله مومنی و علی ملیحی هم بودند. پرهام هم بود، ته تغاری احمد زیدآبادی با یک پلاستیک تنقلات در دستش. سر قرار منتظر بودیم تا جمع مان جمع شود که احمدزیدآبادی رسید. او پرهام را دنبال خود می کشید و پرهام هم پلاستیک خوراکی هایش را. سبکبال دست به دست پدر سپرده بود و دنیای کودکی اش را محکم چنگ زده بود. نمی دانم از آن جمع خجالت می کشید یا خسته بود.عزیزدردانه بابا، تمام راه بغل احمد کز کرده بود و سرش گرم بود با خوراکی هایش. برگشتنا هم که دل به خواب کودکانه اش سپرد و در آغوش بابا یله شد. تمام مدت آویزان احمد بود حتی در خانه آیت الله و گه گاه که احمد قربان صدقه اش می رفت، خود را سبکبال تر رها می کرد روی پاهای او. انگار آن روز پرهام آمده بود تا یک روز کامل بابا را مختص خود کند، تنهای تنها، حتی بدون پارسا و پویا. دوستان بابا هم که اصلا مهم نبودند، یک سلام کردن کافی بود و بعد هم چند اشاره و سر تکان دادن. مهم بودن با بابا بود و ناز کردن های پرهام و نازخریدن های احمد.

تصاویر آن سفر یک روزه فراموشم شده بود تا اینکه 535 روز پیش، خبر بازداشت احمد زیدآبادی، آن تصاویر و خاطرات را پیش چشمم زنده کرد و در تمام 535 روز گذشته، هربار که عزم خانه احمد زیدآبادی کردم، قبلش برای پرهام گریستم و بعدش هم باز برای پرهام و دلتنگی های کودکانه اش. نمی دانم تحمل این دوری برای پرهام سخت تر است یا احمد. همین قدر می دانم و می بینم که از آرامش کودکانه دیروز، در چهره پرهام دیگر نشانی نیست. هرچه هست اضطراب است و انتظار و انتظار. 535 روز تشویش و انتظار کودکی هشت ساله، نتیجه اش این می شود که گیتار برادر بزرگتر را بردارد و تمام دلتنگی هایش را بر تارهای گیتار آوار کند و کودکانه برای بابا بخواند:« حالا که امید بودن تو در کنارم داره می میره...حالا که نیستی و بغض گلومو گرفته چه جوری بشکنمش...»

آواز کودکانه پرهام اما حدیث بی قراری یک خانواده است. بی قراری و دلتنگی پارسا که کمتر حرف می زند و بیشتر می شنود، بی قراری و دلتنگی پویا که تکیه گاه مادر است و در این وانفسای بی قراری و انتظار باید که مدام کتاب دست گیرد و آماده کنکور شود. و بی قراری و دلتنگی مهدیه که این روزها دیگر توان پنهان کردن اشکهایش را هم ندارد و آنقدر خسته است که درحین صحبت اشک از گوشه چشمش بلغزد و گونه اش را تر کند. آواز کودکانه پرهام تمام دلتنگی های 535 روز انتظار برای یله شدن در آغوش پدری است که دلش غش می رفت برای «بابا» گفتن های ته تغاری اش. نمی دانم شاید احمد زیدآبادی هم این شب ها که دلتنگی بر دلش آوار می شود در دل برای پرهام و پارسا و پویا بخواند:

یه شب مهتاب/ ماه میاد تو خواب/ منو می بره از توی زندون/ مثل شپ پره با خودش بیرون.../ اخرش یه شب ماه میاد بیرون...

و در من عجیب خاطره آن سفر یک روزه به قم زنده است، سفری به قصد دیدار با بزرگی که از نبودنش یکسال گذشته و همسفرانی که یکسال گذشته در زندان شب را صبح و صبح را شب کرده اند، و سر به هوایی معصومانه پرهام که یکسال است سر به زیر دارد.


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تماس info.sedayezendani@gmail.com